خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مامان هيراد
آرشیو شده ها
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
من بالاخره ٣ ساله شدم و جشن تولد ٣ سالگیم رو گرفتم.
٢ روز قبل از تولدم با مامان و بابا رفتیم قنادی و من خودم مدل کیکم رو انتخاب کردم.مدل کیکم کفشدوزک بود.و از لحظه ای که از قنادی اومدیم بیروم تا لحظه ای که بابام کیک رو تحویل گرفت و آورد خونه همش میپرسیدم کیکم حاضر شد؟چرا حاضر نشده؟الان کجاست توی فر شیرینی فروشیه؟الان داره چی کار میکنه؟...
اینم عکس کیکم.البته مامانم نمیدونه واقعا آقای قناد هیچی بهتر از نی نداشت که جای شاخکهای کفشدوزک بگذاره!!!!!!!!!!!!

یک عالمه هم کادو گرفتم...یک ماشین کنترلی بزرگ...یک میز تحریر و صندلی...٢ دست لباس...یک جفت کفش...و یک عالمه پول...

تازه برای مهمونها حسابی هم رقصیدم....اونم چه رقصی ..همه مونده بودن معلمم کی بوده!!!!!!!!!
اما عکسهام خیلی کم بود و نمیدونم چرا مامان و بابا حواسشون زیاد به عکس نبود.مامانم خیلی داره غصه میخوره که چرا کم عکس گرفتیم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۳/٩ - مامان هيراد
من یکی دو روزی بود که سرماخورده بودم و مامانم اینا بردنم دکتر و آقای دکتر گفت که هیچ مشکلی ندارم .تا ٢ روز دیگه هم خوب میشم.اما چشمتون روز بد نبینه که جمعه شب که میخواستم بخوابم به مامانم گفتم مامان گوشم یک کمی درد میکنه.مامانم حسابی ترسید چون من تا حالا گوش درد نشده بودم .خلاصه یک کمی که از خوابم گذشت یک دفعه شروع کردم به گریه که آی گوشم.آی گوشم...
مامان و بابا هم زودی رفتن سراغ کتاب بچه ها سالمند اگر و طبق توصیه اون اول بهم شربت استامینفن دادن و بعد هم زیر سرم ٢ تا بالش گذاشتن و خواستن با حوله گوشم رو گرم کنن که این یکی رو دیگه اجازه ندادم.اما فقط ١ ساعت جواب داد و من تا صبح همین برنامه رو داشتم.تازه اینقدر هم گوش درد اذیتم کرده بود که مامان و بابام رو از اتاقشون بیرون کردم و خودم تنهایی روی تختشون نشسته بودم و گریه میکردم
اول صبح شنبه من رو زود بردن دکتر. خانم دکتر گت که ٢ تا گوشهام متورم هست و با یک دنیا دارو من و مامانم اومدیم خونه و بابا رفت شرکت.الان ٢ روزی هست که دارم داروهام رو میخورم و تا دیشب هم لب به هیچ غذایی نزده بودم به جز آب.فقط دیشب یک دفعه هوس همبرگر کردم و مامان و بابا سریع برام درست کردن و یک نصفه همبرگر خوردم...الان هم میشه گفت اینقدر لاغر شدم که مامانم هم نمیشناستم!!
امیدوارم که تا جمعه حالم خوب باشه که مامان و بابا بتونن برام تولد بگیرن







