Lilypie - Personal pictureLilypie
رنگ زندگی
Teddy Bear

رنگ زندگی


خوب شدم:)

من ديگه از ديروز ظهر تبم قطع شد و چند تا دونه قرمز روي بدنم ظاهر شد كه با توجه به پيش بيني دكترم اين بيماري اسمش سنجاقك بوده و ويروسي هستش و بيشتر براي بچه هاي سن من ايجاد ميشه و هيچ دارويي هم نداره..البته طبق گفته دكتر 3 روز تب داره كه مال من تقريبا 4 روز طول كشيد...اما خدا رو شكر كه حالم خوب شده ...چون مامان بابام اون شب توي بيمارستان مردن و زنده شدن!
راستي خاله موناي آتليه اي هنوز عكسهام رو نداده وقتي گرفتم حتما اينجا ميگذارم....
يه چيز ديگه هم اينكه من 2 قدمم شده 3 قدم تو راه رفتن ولي فقط وقتي مامانم جلوم ميشينه و ميگه هيراد بيا راه ميرم و خودم اصلا امتحان نميكنم...فكر ميكنين چطور ميشه شجاعت من رو تقويت كرد...البته پيش خودتون بمونه ها..مامانم با اينكه از 9 ماهگي كاملا جمله ميساخته و حرف ميزده اما از بس كه شجاع بوده تا 15 ماهگي راه نيفتاده ...حالا هي منو مجبور ميكنه كه راه برم....


پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۱٧ - مامان هيراد

روزهاي بد آخر هفته!!!

سلام...اول از همه روز همه مامانا با تاخير مبارك..مخصوصا روز مامان خودم كه امسال كاري كردم از 2 شب قبل روز مادر تا امروز اجرش پيش خدا صد برابر بشه...
من از روز سه شنبه تب كردم اونم چه تبي!!!اين اولين بار كه اينطوري تب ميكردم...مامانم هر شب پيشم ميخوابيد و تا صبح مراقب بود كه تبم بالا نره ...چهارشنبه هم سركار نرفت و پيشم موند...
وقتي چهارشنبه رفتيم پيش عمو دكترم (هموني كه جمعه ساعت 6 توي شبكه خبر حرف ميزد)
گفتش كه هيچ علامتي از مريضي و سرماخوردگي ندارم و بايد تا سه روز صبر كنيم اگه تبم قطع نشد برم آزمايش خون و ا-د-ر-ا-ر بدم....
مامان و بابا تا ديروز عصر صبر كردن اما وقتي ديدن كه تب من قطع نشد و كماكان 40 درجه بود منو بردن بيمارستان و ازم خون گرفتن...خيلي بد بود خيلي بد....اميدوارم هيچ وقت ازتون خون نگيرن چون بدترين لحظات زندگي هم خودتون و هم مامان و باباتون هستش...نه فقط شما كه اونها هم همپاي شما گريه ميكنن.....
خلاصه تا ساعت 12:30 شب بيمارستان بوديم تا جواب آزمايشها رو دادن و خوشبختانه هيچ عفونتي ديده نشد و ما به خونه برگشتيم و من كماكان تب دارم.....
از دست اين ويروسهاي نامرد!!!!

پ.ن:راستي من امروز 1 سال و 1 ماه و 1 هفته و 1 روزم هست......چه سن جالبي!
پ.ن: مرسي از مامان آرش وروجك كه يادم انداختن امروز 07/7/7 هم هستش ...چه تصادف جالبي!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۱٦ - مامان هيراد

تولد....تولد

اگه گفتين امروز تولد كيه؟؟؟؟
امروز تولد اولين و بهترين دوست همسن منه.....پرنيان
پرنيان جونم تولد يكسالگيت خيلي خيلي مبارك باشه.اميدوارم هر روز آتيشپاره تر و شيطون تر بشي
كاش پيش هم بوديم و توي تولد هم شيطوني ميكرديم...



Free Image Hosting at allyoucanupload.com

HAPPY BIRTHDAY PARNIAN

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۱۱ - مامان هيراد

من سيزده ماهه شدم!

ديروز صبح با مامان و بابا رفتيم آتليه كه عكسهام رو انتخاب كنيم تا خاله مونا برامون درستش كنه...اونقدرها هم تو عكسها بداخلاق نشده بودم يعني ميشه گفت اون قسمتهايي كه مامان و بابا پشت صحنه برام ناناي كرده بودن موثر واقع شده بود....خاله مونا گفت 10 روز طول ميكشه تا عكسها آماده بشه...
ميدونين من وقتي كه خيلي كوچولو بودم مامان و بابام هميشه به يك چيزي افتخار ميكردن...اونم اين بود كه من برام شناخت هر چيزي اونو توي دهنم نميبردم و بيشتر با حس لامسه از طريق دستام اونو بررسي ميكردم...اما حالا!!!..........هرچيزي كه ببينم بلافاصله توي دهنم ميبرم...ديروز صبح از خواب كه بلند شدم مامانم منو بغل كرد و هي ماچم ميكرد ولي ميديد كه من هيچ حرفي نميزنم بعد دهنم رو باز كرد و ديد بله مشغول جويدن يك دستمال كاغذي هستم.....چند روز پيش هم يك تيكه پنبه روي ميزم بود اونم خورد و گلاب به روتون...........عاشق ليمو ترش و گيلاسم ....اگه مامان و بابا حواسشون نباشه در جا ميگذارم توي دهنم....
راستي من خيلي ميوه دوست دارم...اول از همه سيب كه دستم ميگيرم و قشنگ گاز ميزنم و ميخورم...بعد طالبي كه اگه ببينم از خود بيخود ميشم...بعد هم هلو...زردالو...آلو....خلاصه همه جور ميوه اي رو دوست دارم...
جديدا از اينكه بدون كمك وايستم و تشويق بشم اينقدر لذت ميبرم كه هرجا ميريم بلند ميشم و مي ايستم هي روم رو به يكي يكي آدمهايي كه اونجا هستم ميكن صداشون ميكنم كه يعني بهم بگين آفرين بعد مثل اين سيرك بازها كه روي بند حركات عجيب انجام ميدن منم يكسري حركاتي كه باهاش تعادلم بهم ميخوره انجام ميدم اما خودم رو نگه ميدارم و بعد منتظر تشويق ميشم.................ضمنا با تمام تلاش مامان و بابا نهايت 2 قدم ميام و بعد خودم رو توي بغلشون ميندازم...

راستي مامان ترنم جون منو به بازي شانس دعوت كرده ...البته مامانم رو دعوت كرده ولي چون اينجا سايت منه خودم مينويسم:

1-من شانس آوردم كه مامان و بابايي به اين خوبي دارم
2- من شانس آوردم كه وقتي 6،7 ماهه بودم از روي تخت افتادم روي سراميك و سرم نشكست!
3- من شانس اوردم كه وقتي پنبه خوردم حالم بهم خورد و پنبه توي دلم نموند....
4-من شانس آوردم كه توي خانواده مامانم اولين نوه هستم و بين دايي و خاله هاي مامانم و بچه هاشون با كوچكترين بچه 15 سال فاصله سني دارم و اين باعث ميشه كه همه خيلي خيلي تحويلم ميگيرن....
فكر كنم شانسهاي ديگه هم داشته باشم كه الان يادم نمياد....

پ.ن:راستي كسي ميتونه كمكم كنه مشكل خالي بودن بالاي صفحه سايتم حل بشه؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٩ - مامان هيراد

بالاخره موفق شديم....

ما بالاخره پامون به آتليه و پيش خاله موناي آتليه اي آرش وروجك رسيد و اين طلسم بزرگ شكست!
حتي آسمون و زمين هم قاطي پاطي كرده بودن كه ما چطوري تونستيم بريم آتليه...اما ما رفتيم و عكس گرفتيم....بماند كه عمرا حاضر شديم لبخند بزنيم ها!!!
اين مامان و باباي بيچاره  ديگه هنري نبود كه در پشت صحنه از خودشون نشون نداده باشن..
حتي خاله مونا مجبور شد كه آهنگ بگذاره و مامان و بابا پشت صحنه برقصن تا اينجانب به علت تبلور حس ناناي در وجودم هاله اي از لبخند رو صورت بياد
تازه خسارتهايي هم بر وسايل دكور خاله مونا جون وارد كرديم و وقتي ديگه به مرحله اي رسيديم كه چراغ آتليه را از بس روشن و خاموش كرده بوديمش در حال سو سو بود مامان و بابا فرار رو بر قرار ترجيح دادن تا خرجشون بيشتر از اين بالا نره!!!
بعدش كه رسيديم خونه حالا ما هي بخند هي بخند....ولي مامان و بابا هم مبهوت كه حالا واسه چي ميخنديم...خوب چي كار ميكردم تو خونه خنده ام ميامد نه توي آتليه!!!!
همينجا اول از همه از خاله آرزو به خاطر معرفي آتليه و از همه دوستام كه انرژي مثبت برام فرستادن ممنونم....

راستي بچه ها يك سوال : كيا وقتي سايت من رو باز ميكنن بالاي صفحه اش خالي و نوشته پايين صفحه ديده ميشن؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٦ - مامان هيراد

چرا؟؟؟

مگه قرار نبود برام انرژي مثبت بفرستين كه امروز عكسهاي خوشگل بگيرم؟؟؟

از صبح كه بلند شدم همش ناله ميكنم و اخلاقم خيلي بده..ديشب هم همينطوري بودم.....مامانم حدس ميزنه كه سرما خوردم....آخه اين چه وضعيه...بايد همين امروز سرمابخورم؟
خدايا حالم رو خوب كن لطفا....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٥ - مامان هيراد

يك بازي دوست داشتني!

ديروز مامان من تصميم گرفت كه يك بازي دست ورزي براي من فراهم كنه و ايده اونو هم از وبلاگ بريم بازي كه توش مامان سينا(خانم شين) و ماماناي ديگه مينويسن گرفته بود...
خلاصه يك پارچه بزرگ پهن كرد و يك سفره هم مخصوص شيطونيهاي من هست روي اون پهن كرد و بعد 3 تا ظرف آورد كه توي اونا شكر،چاي خشك و آرد سفيد بود...البته مامانم ميخواست تنوع بيشتري به اون مواد بده اما چيز ديگه اي كه در دسترس باشه به ذهنش نرسيد...2 تا قاشق هم برام آورد تا ببينه چي كار ميكنم....
من اولش فكر كردم مثل هميشه برام غذا آوردهواسه همين قاشقم رو توي كاسه ها فرو ميكردم و سعي ميكردم بخورم...البته مزه ها برام عجيب و غريب بود ولي همچين بدم هم نميومد....
اما مامانم بعد از چند دقيقه اومد و دستش رو توي آرد فرو برد...منم همون كار رو كردم و احساس كردم بايد كار جالبي باشه و اين بود كه بعد از 15 دقيقه من تبديل شدم به يك مجسمه گچي سفيد كه فقط 2 تا چشم ازش معلوم بود
مامانم كه طبق گفته مامان سينا كه از كلاس بازي و انديشه ياد گرفته بود حسابي از بازي من لذت برد و اصلا هم عذاب نكشيد....
مامانم قول داده بازم از اين اسباب بازيها برام بذاره كه من بازي كنم.............

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۳ - مامان هيراد

آتليه..

من از يكهفته قبل از تولد يكسالگيم ميخوام برم آتليه عكس بگيرم كه هر دفعه يك چيزي ميشه نميتونيم بريم...دفعه اول كه مامان جون بنده آدرس آتليه رو خونه جا گذاشته بود البته به همراه موبايلش كه شماره آتليه توش بود و اينو رو زماني فهميد كه خيلي از خونه دور بوديم و برگشت امكان پذير نبود و نتيجه اينكه ما تا ساعت 9 شب دنبال آتليه گشتيم و پيداش نكرديم..3 دفعه ديگه هم هر بار خواستيم بريم يا آتليه وقت نداشت يا من واكسن زده بودم و بداخلاق بودم...
اومدم اينجا از همه دوستام خواهش كنم كه تو رو خدا ايندفعه شما براي من انرژي مثبت بفرستين كه روز سه شنبه اينجانب بتونم سر وقت با اخلاقي خوش و ژستهايي قشنگ ،عكسهاي ماندگاري بگيرم...مرسي دوستام!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٢ - مامان هيراد