خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مامان هيراد
آرشیو شده ها
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
میدونم خیلی وقته که چیزی ننوشتم اما تقصیر من نیست تقصیر مامانمه!
من باز چند وقتی هست که خیلی بدغذا شدم.یک موقعهایی که عطسه میکنم میگم درد...درد ...بعد با انگشتم توی دهنم رو نشون میدم.مامانم اولش نمیدونست که گلوم درد میکنه یا لثه ام ...اما وقتی دید علامتی از سرماخوردگی ندارم خودش اینطور نتیجه گیری کرد که دارم دندون درمیارم و لثم درد میکنه.آخه مامانم شجاعت این رو نداره که انگشتش رو ببره توی دهنم و روی لثم بکشه...از از دست دادن انگشتش میترسه
چند روز پیش با مامان و بابا رفته بودیم پاساژ میلادنور...من اولش دست یک بچه ای بستنی دیدم و گیر دادم که ببس(با فتحه هر دو ب)...ببس...ببس...خلاصه بابام من رو برد که برام بستنی بخره و مامانم هم توی یک مغازه بود وقتی که مامانم اومد بیرون دید من و بابام داریم میایم و یک بادکنک از اونهایی که توش گاز هلیوم هست و وقتی ولش کنی میره هوا و دیگه هم برنمیگرده دست منه...
مامانم گفت چی شد؟مگه قرار نبود بستنی بخرین؟بابام گفت این آقا پسر وقتی بادکنک دید دیگه بستنی یادش رفت...خلاصه من محکم بادکنم رو دستم گرفته بودم و به هیچکس هم اجازه نمیدادم که نه به خودم و نه به بادکنم دست بزنه...و با چنان غروری توی پاساژ راه میرفتم که نگو..انگار مدال طلای المپیک گرفته بودم
اونشب وقتی رفتیم خونه تا ساعت 12:30 خوابم نمیبرد.اونهم منی که شبها نهایتش 10 خوابم.همش تا سرم رو روی بالش میگذاشتم بلند میشدم ببینم بادکنم سرجاش هست یا نه...زودی میگفتم باکی...باکی...وقتی میدیدم همونجاست دوباره چشمام رو میبستم تا اینکه دیگه بیهوش شدم...
الان هم باکی عزیزم توی خونمون و چسبیده به سقفه..البته مامان و بابا یک نخ بلند بهش وصل کردن تا من خودم بتونم بگیرمش وگرنه همش مجبور بودن بلند شن و باکی رو بدن دست من..گرچه من اولش راضی نمیشدم چون میخواستم هی بادکنک رو ول کنم و هی بره بچسبه به سقف و بعد مامان یا بابا اون رو به من بدم
ولی دیگه بالاخره کوتاه اومدم.....
اینم عکس من و باکی:

ديشب من داشتم با لگوها و مكعبهاي رنگيم بازي ميكردم كه يكدفعه شروع كردم به پرت كردن و با هر پرتاب هم اعلام ميكردم پرت!!اولش مامان و بابا چيزي نگفتن چون اشكالي ايجاد نميكرد اما كم كم كه كار داشت به جاهاي خطرناك ميكشيد و من مكعبها رو به شيشه بوفه و صفحه تلويزيون پرت كردم بابا گفت هيراد اين كار خوبي نيست ولي من تكرار كردم و انگار نه انگار چندبار بابا و مامان گفتن هيراد نكن خطرناكه و من گوش نكردم بابا و مامان باهام قهر كردن و هرچي صداشون ميكردم جوابم رونميدادن تا طبق معمول رفتم به طرفشون و شروع كردم به بوس كردن اونها(روش متداول هيراد در خ ر كردن مادر و پدر)
اما مامان گفت هيراد بوس كردن فايده نداره چون تو كار بدي كردي ...وقتي من و بابا بهت ميگيم اين كار بده شما نبايد اون رو تكرار كني ...بايد بگي چشم....باشه؟منم تند تند گفتم: باشه باشه،چشم چشم،باشه باشه.....(اون موقع فكر كنم مامانم ميخواست قورتم بده
اما به 2 دقيقه نكشيد كه من دوباره شروع كردم به پرت كردن اسباب بازيها
مامان و بابا تصميم گرفتن كه موضوع رو جدي تر بررسي كنن و ايندفعه بابا من رو توي تختم گذاشت تا در مورد كار بدم فكر كنم!!منم اولش گريه كردم و اونها رو صدا زدم كه :پايين...پايين(يعني منو بگذارين پايين)اما بعدش ديگه ساكت شدم بعد ازيكي دو دقيقه بابا اومد پيشم و گفت ديگه قول ميدي اسباب بازيهات رو پرت نكني؟منم گفتم :اوهووم...بيه(يعني بله)
بابا هم منو آورد توي پذيرايي و مخصوصا مكعبهام رو جمع نكرده بود كه ببينه من چي كار ميكنم....فكر ميكنين چي شد؟
....
من رفتم سراغ پازلم و دونه دونه پازلها رو پرت ميكردم و ميگفتم پرت!!!!!
مامانم كه نتونست خندش رو كنترل كنه و رفت توي اتاق....و من دوباره به جايگاه قبليم يعني توي تختم برگردونده شدم و همون مراحل تكرار شد...اما مامانم براي حفظ آبروي بابا و خودش ديگه اسباب بازيها رو جمع كرد............
ديگه يك كمي كه از اين ماجرا گذشت مامان و بابا بوسم كردن كه طبق كتاب تربيتي مبادا فكر كنم دوست ندارن
من 20 شدم.اولين 20 زندگيم رو گرفتم.20 ماهگي.به نظر مامان من 20 ماهگي خيلي شيرينه.يعني بچه هاي 20 ماهه خيلي شيرين هستن.اينقدر كه نميشه روزي 1000 بار ماچشون نكرد.
خوب حالا از كارهايي كه يك هيراد 20 ماهه بلده براتون ميگم.
هيراد 20 ماهه ميتونه مامان و بابا رو سر كار بگذاره.مثلا وقتي مامان يا بابا داره باهاش خيلي جدي و روانشناسانه صحبت ميكنه كه پسرم شما بهتره وقتي ميخواي از توي بشقاب حلوا بخوري انگشتت رو اون وسط نبري بلكه از كنار بشقاب شروع كني به خوردن.و چند بار اين موضوع رو تكرار ميكنه چون فكر ميكنه كه هيراد 20 ماهه حواسش نيست و متوجه نميشه.بعد كه كم كم داره عصباني ميشه به هيراد نگاه ميكنه و ميبينه كه همونطور كه كار قبليش رو تكرار ميكنه لبخند شيطنت آميزي هم روي لبشه و يكدفعه تا ميبينه مامان داره نگاهش ميكنه و عصباني شده غش غش ميزنه زير خنده....و اينجاست كه مامان و بابا توسط هيراد سركار رفته بودن.....
هيراد 20 ماهه شبها وقتي بعد از هزار ترفند مامان و بابا پيروز ميشه و نميره توي تخت خودش بخوابه و مياد توي تخت بابا و مامانش، 100 بار تا وقتي خوابش ببره ميگه :
مامان شب بشر....بابا شب بشر....مامان شب بشر.....بابا شب بشر............................
شب بشر=شب بخير

هيراد 20 ماهه وقتي خيلي گشنشه و يك چيزي رو كه عاشقش باشه براش بيارن با اولين لقمه ميگه : به به..............به به(اونم عين مردهاي 60 ساله)
هيراد 20 ماهه عاشق نقاشي شده.ميشينه پشت ميزه و يك عالمه خط خطي ميكشه كه هر كدومش خيلي مفهوم داره مثلا يكي پيشي،يكي هاپو،يكي ماشين حتي يكي غورباقه هست!!
هرچي هم كه بهش بگين بلدي بكشي؟حتما جواب اينه كه اوهووم...اوهووم...و هيچ چيزي توي اين دنياي پهناور نيست كه هيراد 20 ماهه نتونه بكشه!!
هيراد 20 ماهه وقتي كه چيزي ميخوره بايد به زور به خورد مامان و باباش هم بده البته تعارف ميكنه وقتي تعارفش نبايد جواب رد داشته باشه.
هيراد 20 ماهه شبها موقع خواب مسواك ميزنه يا بهتره بگم كه مسواك ميجوه!چون عين آبنبات چوبي دستش ميگيره و به جاي اينكه روي دندونهاش بكشه لاي دندونهاش فشار ميده.....هر كي ندونه وقتي مسواك هيراد رو نگاه كنه فكر ميكنه مال يه آدم 20 ساله هست كه از روز اول مسواكش رو عوض نكرده اينقدر كه كج و كوله شده....البته نكته ديگه اينه كه 3 نفر اعضائ خانواده بايد همزمان مسواك بزنن وگرنه روزگارشون سياهه...وقتي هيراد بخواد مسواك بزنه مامان و بابا هم بايد مسواك بزنن و گرنه

پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱۱/۸ - مامان هيراد






