Lilypie - Personal pictureLilypie
رنگ زندگی
Teddy Bear

رنگ زندگی


اولین راز و نیاز با خدا!

شب اول: مامان میخواهد مفهوم خدا را برای هیراد توضیح دهد.

مامان: پسرم میدونی خدا چقدر مهربونه؟

هیراد: خدا کیه؟

مامان : خدا کسی هست که ما رو درست کرده و خیلی دوستمون داره.

هیراد : الان کجاست؟

مامان : خدا همه جا هست.رو زمین ..تو آسمون..کنار ما...توی دل ما...توی فکر ما...

هیراد: یعنی توی دل من هست؟پس من اگه دلم رو پاره کنم اونوقت خدا از توش بیرون میاد...

مامان: خدا شبیه آدمها نیست..خدا مثل هوا میمونه ...مثل باد...نسیم...میتونه همه جا باشه..هر وقت کسی کارش داره کنارشه..شنیدی هر وقت کسی کمک میخواد میگه خدایا کمکم کن؟یا اگه چیزی بخواد به خدا میگه تا خدا براش فراهم کنه(البته باباش گفت این قسمت رو درست نگفتی...باید میگفتی که خدا کمکش میکنه تا خودش بتونه چیزی رو که میخواد فراهم کنه)

هیراد: پس من اگه بخوام میگم خدایا بهم یک ماشین گنده بده...خدایا من یک ماشین خیلی گنده میخوام!!.................الان برام فرستاد؟!!!

مامان : خدا وقتی که حواست نیست کمکش رو برات میفرسته

هیراد : آها...خدا تو خیابونها هم هست؟

مامان : آره پسرم..همه جا هست...

هیراد: حیوونهای وحشی نخورنش!

مامان : نه مامان جون...خدا خودش حیوونها رو درست کرده..

هیراد: کاش حیوونها رو درست نمیکرد..آخه بعضیهاشون خیلی خطر دارن!

و این بحث تا پاسی از شب ادامه داشت...

شب دوم : هیراد مشغول بازی در تخت خودش با ماشینهاش برای اینکه خوابش نمیبره!..مامان هم خوابیده بر روی زمین اتاق هیراد در میان خواب و بیداری..

هیراد: خدایا خدایا...ببین میشه یک نی نی توی دل من بگذاری؟؟؟؟؟؟؟؟....نه خدایا میشه یه نی نی توی دل مامان من بگذاری؟؟

هیراد: خدایا خدایا ...میشه این ماشین من که خراب شده رو درست کنی....خدایا اینو میگم؟آره همین....

(فکر کنم بچم اولین قدمهای راز و نیاز با خدا رو داره برمیداره)

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ - مامان هيراد

هیراد 3 سال و 8 ماهه

یکی دو هفته قبل یک روز که مامانم از شرکت اومد خونه من بهش گفتم مامان من برات کادوی تولد درست کردم!مامانم گفت مامان جون تولد من ۴ ماه پیش بود.من گفتم نه عصبانیتولد تو همین امروزه و من برات کادو درست کردم .مامانم هم خیلی خوشحال شد و پرستارم هم برای مامانم توضیح داد که هیراد از صبح داره روی ساخت کادو برای شما زحمت میکشه!!

فقط مجبور شده تمام کاغذ رنگیها و چسب نواری تو کمد رو استفاده کنه!!

 

تازه روش رو هم مداد رنگی چسبونده بودم که قشنگ بشه.البته این رو هم بگم که بعد ٢ ساعت وقتی که صرف شد تا مامانم بازش کنه توش هیچی نبود!متفکرو من گفتم که مامان همون چیزی که ساختم کادوی تولدته دیگه.یکی از محسنات نبود مادر تو خونه و بودن بچه پیش یک غریبه اینه که میگذاره بچه ته و توی تمام وسایل رو در بیاره و خلاقیت بچه شکوفا میشه.چون اگه مامان بود شاید ١٠ دفعه کاغذرنگیها و چسب رو از من میگرفت و میگفت همش رو خراب نکننگران

من چند هفته ای هست که به کلاس موسیقی میرم.البته آشنایی با موسیقی که همش در حال بازی و بپر بپر هستیم.منتها من با خاله لادنم میرم کلاس و خاله طفلکم در حال بازی کردن نقش یک مادر نمونه هستش.تازه باباجونم هم ما رو تا کلاس میبره چون اونجا جای پارک پیدا نمیشه و اگه با خاله بریم دیگه خاله نمیتونه بیاد توی کلاس(باید یکی همراه باشه)...اینم نتایج مادر شاغل داشتنه که همه باید بسیج بشن تا کارهای بچه روبراه باشه...

من کلاسم رو و مخصوصا مربیمون که ساراجون هست و خیلی هم نازه! رو خیلی دوست دارم و همش به خوبی ازش یاد میکنم.البته کلاسمون مربیهای دیگه هم داره ولی خوب سارا جون از همه نازتره!خجالت

دیشب هم با مامانم رفتم پیش آقای دندانپزشک تا دندونام رو ببینه.اونم گفت ٣ تا از دندونهام در حال شروع پوسیدگی هست اما هنوز لازم نیست پر کنم و مامانم حسابی حالش گرفته شد.حالا قراره یک دندانپزشک کودکان پیدا کنن که من رو پیشش ببرن.شماها دندانپزشک خوب سراغ دارین؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ - مامان هيراد

من و کامپیوتر

از وقتی که بابا لب تابش رو دم دست میگذاره و من اجازه دارم گیم بازی کنم عاشق کامپیوتر شدم و خیلی هم بازی کیک درست کردن رو خوب انجام میدم..

تازه شطرنج هم بازی میکنم.البته اصلا نمیدونم چجوری باید بازی کنم اما چون خوشم میاد میشینم پاش و حسابی کیف میکنم وقتی مهره حریفم که کامپیوتر باشه رو میزنم و دادم هم درمیاد وقتی اون مهره های من رو میزنه!

البته فکر نکنین که آزادم هروقت بخوام پای بازی بشینم ها.نه!فقط ١٠ دقیقه صبح و ١٠ دقیقه هم شب.که چون در طول روز صبحها مامان و بابا نیستن بنابراین زمان شب یک کمی بیشتر میشه...

حالا مامانم دنبال بازی کامپیوتری آموزشی زبان میگرده؟کسی چیزس سراغ داره؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ - مامان هيراد

هیراد جدید!!

دکتر هلاکویی: بهترین کودکان در سن ٣ سالگی بدترین کودکان در سن ٣/۵ سالگی می شوند!

هیراد این روزها نه حرف گوش میده...نه دعوا روش اثر داره...و نه عذرخواهی میکنه بعد از کار اشتباهش..

هیراد این روزها...وقتی مامانش داره تلفن صحبت میکنه ..جیغ میکشه و کتکش میزنه و گوشی رو از دستش میگره و تلفن رو قطع میکنه...

هیراد این روزها از بس میگه خودم میتونم...بدش به من ...مراقبش هستم و اصلا به اخطارها توجه نمیکنه روزی حداقل ٢ وسیله رو میشکنه...

هیراد این روزها حتی هیچ روش تربیتی و تنبیهی که تا چند ماه پیش روش اثر میکرد هم فایده ای براش نداره...

هیراد این روزها برای هر حرف مامان و باباش یک جواب آماده داره!

و بیچاره مامان و بابای هیراد این روزها!!!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/٢۱ - مامان هيراد

سفر مشهد

ما این چند روز تعطیلی رو رفته بودیم مشهد .رفت با قطار رفتیم و برگشت هم با هواپیما که من دیگه حسابی همه جورش رو کیف کنم.

رفتن ٣ تا کوپه قطار بودیم که من همش از این کوپه به اون کوپه میرفتم و بازی میکردم.١٠٠٠ دفعه هم از نردبون بالا می رفتم و پایین اومدم!برگشتن هم توی هواپیما ایران ایر بهم هدیه داد(یک منچ از جنس فوم بود که خیلی قشنگه و هر روز ٣ تاییمون با هم تو خونه بازی میکنیم)ابله

 

توی مشهد هم که همسن نداشتم اما اینقدر با دایی های مامانم(حدود ٧۵ سال دارن) دوست شده بودم و باهاشون کشتی میگرفتم که مامانم همش میترسید اونها یک چیزیشون بشه از بس که من مشت و لگد بهشون میزدمنگران

 

یک روز هم که توی یک سالن برای نذری دعوت بودیم .مامانم چند دقیقه از من که در حال بازی با بچه های فامیل بودم غافل شد و یکدفعه دید من نیستم.خلاصه دختر خاله های مامانم و مامانم همه دور سالن دنبال من گشتن اما من پیدا نشدم.که دیگه مامانم لباس پوشید و وبه طرف در دوید که بره قسمت مردونه و بابام رو صدا کنه و بگه که منو دزدیدن ...یکدفعه در باز شد و بنده با رشادت وارد شدم...مامانم پرید من رو بغل کرد و گفت تو کجایی ؟من سکته کردمکلافهو بعد چون حسابی ترسیده و وحشتزده شده بود گریه اش گرفت و رفت سمت دستشویی تا بقیه نبینن که گریه میکنه...منم دنبالش رفتم و هی میگفتم :ببین ..حالا گریه نتن(نکن) دیده(دیگه)...حالا که من اومدم...خوب دفعه دیده(دیگه) بهت میگم ...اصلا ببین من همش میخوام برم بیرون و بیام تو پس دیده(دیگه)سکته نتن(نکن)متفکر

آخرین شب هم به مامان و بابام گفتم : من خیلی از مشهد لذت بردم!خوش گذشت..

و این هم بهترین هدیه به مامان و بابام بودچشمک

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/۸ - مامان هيراد

لغتها!!

لغتهای جالب بکار رفته توسط من در 3 سال و نیمه گی:

 

دوزیدم  ==== دوختم

چنیدم(فتحه روی چ)===چیدم

بمرم(کسره روی ب و ضمه روی م)===بمیرم

می کاشه=====می کاره

آسمان کردن====پانسمان کردن

(این پست وابسته به قدرت حافظه مامان است و آپدیت میگردد)

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٩/۱٦ - مامان هيراد

بازیهای جدید

از محسنات خونه موندن اینکه مامان و بابا فکرشون فعال میشه و دنبال راههای سرگرمی برای من میگردن.

این میشه که یاد بازیهای سنتی و خوب بچه گیشون میفتن و به من هم یاد میدن.اولین بازی که مامانم به فکرش رسید و به من یاد داد بازی خط ونقطه بود.بلدین که؟خوبی این بازی اینه که هم فکر من فعال میشه وهم دستم توی خط رسم کردن قوی میشه.تازه وقتی هم که یک خونه برای خودم میسازم یک امضا هم وسطش میندازم!!

البته اگه احیانا وسط بازی مامان یا بابا حواسشون به حرف زدن یا tv دیدین پرت بشه من به جای اینکه 2 تا نقطه رو به هم وصل کنم 4،5 تا نقطه رو وصل میکنم و تند تند برای خودم خونه میسازمنیشخندبعد که اونها اعتراض میکنن میگم بیا یک خونه هم برای تو ساختم.اسمت رو توش بنویسمتفکر

تازه اولا که تازی بازی رو یاد گرفته بودم خط مورب هم میکشیدم و بعد میگفتم اینجوری قشنگترهزبان

بازی دومی که یاد گرفتم قایم باشک هستش.اولا وقتی من میخواستم قیم بشم قبلش میگفتم من اینجا قایم میشم!بعد فهمیدم که نباید اعلام کنم کجا میخوام قایم بشم...بعدش هم که نوبت مامان یا بابا میشد من بهشون میگفتم که باید اینجا قایم بشی!!خلاصه الان دیگه حسابی وارد شدم،جوری که دیشب مامان نمیتونست من رو پیدا کنه و آخر سر خودم صدا کردم وفهمیدن که زیر پتو توی تختم هستم و اینقدر قشنگ قایم شده بودم که اصلا معلوم نبودعینک

اینه دیگه...فعلا با بازیهای خونگی سرگرممبای بای

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٩/٩ - مامان هيراد

فعلا مهد کودک تعطیل!

خوب با وجود مریضیهای پشت سر هم من و این موج جهانی آنفولانزای A مامانم روز بعد از آخرین باری که من دکتر رفتم یکدفعه با یک جرقه به ذهنش از خواب پرید و بابام رو بیدار کرد و گفت :این بچه اینجوری که بدنش ضعیف هست و دائم هم مریضیهای مختلف از مهدکودک میگیره چندوقتی نباید مهد برهعینک

بابا هم چشمهای خواب آلوش رو به زور باز کرد و گفت :خوب چی کار کنیم؟؟؟؟و این بود که افکار مهد نرفتن در پدر و مادر شروع شد....

و پس از بحث و بررسیهای فراوان و تماس با پرستار بچه گیهایم برنامه زیر تنظیم گردید:

-شنبه ، یکشنبه و سه شنبه : پرستار میاد پیشم

-دوشنبه و چهارشنبه : خونه مامان جونها

فعلا که 2 روزه پرستار قدیمم میاد.ناراحت نیستم اما خوب برای بچه ای که مهد میرفته و اینقدر از صبح تا عصر سرگرم بوده توی خونه یکی کمی سخته .ولی چاره ای نیست.فعلا برنامه مامان و بابا همینه!و منم که بدم نیومده و استقبال کردمچشمک

حالا مامانم یک روز میخواد بره مهد و کتابهام رو ازشون بگیره و بیاره خونه تا از این به بعد باهم کتابهام رو بخونیم و یاد بگیریم.

شماهایی که همسن من هستین و مهد نمیرین توی خونه چه کارهایی غیر از لگو بازی،رنگ انگشتی ،ماشین بازی و کارتون دیدن انجام میدین؟میشه به من هم بگین؟

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/٢٤ - مامان هيراد

سفر به قشم

ما ٣ روز رفته بودیم قشم....جای شما خالی خیلی خوش گذشت...

 

من و دختر عمم گلاره با هم اینقدر شیطونی و بازی کردیم که نگو.همش از این اتاق تو هتل میرفتیم توی اون اتاق ...روزی ١٠٠ دفعه جابجا میشدیم...اینقدر سنگ و صدف توی آب دریا پرت کردیم که نگو...اینقدر هم باهم خاله بازی کردیم....گلاره یک عروسک داشت که اون میشد بچمون و من باباش و گلاره هم مامانش بودیم..من همش رانندگی میکردم و بچه رو میبردم دکتر(نمیدونم چرا همش بچمون مریض بود!!)

توی هواپیما هم همش بازی کردیم...دیگه فکر کنم کم مونده بود جلوییهامون از دستمون فریاد بکشن.مامانم خیلی از خودش خجالت کشید که وقتی بچه نداشت پشت سر آدمهایی که بچه هاشون رو نمیتونستن توی هواپیما ساکت کنن بد و بیراه گفته بود!!!

البته من طبق معمول کمی هم سرماخوردم...

دیشب رفتیم پیش دکتر ناطقیان.اونم گفت که مریضیم ترکیبی از برونشیت و آلرژی هستش!و یکسری دارو بهم داد که برای اولین بار توش قرص هم بود..و گفت که باید یاد بگیرم قرص رو قورت بدم.چون شاید مجبور بشه اگه خوب نشدم بهم کپسول بده و اونوقت دیگه چاره ای جز قورت دادن ندارم.ناراحتاینم از روزگار ما.فعلا که امروز مهد نرفتم و خونه مامان جونم هستم و مشغول بازی با خاله و مامان جون و باباجون.

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/۱٦ - مامان هيراد

دزد مهدکودک و تب ناگهانی!

روز یکشنبه این هفته صبح ما مامان و بابا من رو حاضر کردن که ببرن مهدکودک.اما وقتی رسیدن اونجا دیدن که دم در مهد شلوغه و همه مربیها بیرون هستند.یکی از مربیها اومد جلو و گفت ما امروز نمیتونیم بچه ها رو قبول کنیم.مامانم گفت چرا؟فیروزه جون گفت آخه دیشب دزد اومده مهدکودک!!!!و ما منتظر پلیس هستیم.اگه بچه ها مهد باشن ممکنه اثر بدی روشون بگذاره و صحبت این ماجرا و حضور پلیس وحشتزده شون کنه .خلاصه من راهی خونه مامان جونم (مامان بابام)شدم.

حالا این دزد نابغه کی بوده که فکر کرده توی مهدکودک چیزی نسیبش میشه نمیدونم.لابد گفته اول ماهه همه شهریه هاشون رو دادن ..الان توی کشوی مدیره!!!فکر کرده همه میان نقد شهریه مهد رو میدن...

اونروز من پیش مامان جون و بابا جون و عمه بودم تا اینکه عصر مامانم اومد دنبالم.از روز قبلش یک کمی سرفه میکردم.اما اونروز بیحال شده بودم و تا شب هم بیحالیم بیشتر شد و همش میگفتم حالم بده.گلوم هم درد میکرد.خلاصه شب یک دفعه تنم داغ شد و تا مامان و بابا درجه برام گذاشتن دیدن که ٣٨.۵ هستم!سریع برام شیاف گذاشتن.اما مگه تبم پایین میامد...همش دستمال خیس میکردن و روی پیشونی و دست و پام میگذاشتن.اما تنها فایده ای که داشت تبم از ٣٩.٢ بالاتر نمیرفت ولی پایین هم نمیامدگریه

مامان و بابا حسابی ترسیده بودن.با این آنفولانزای خوکی هم که روز به روز داره بیشتر میشه و علایمش هم که مثل همه مریضیهاست اگه یک کمی بیشتر طول میکشید منو میبردن بیمارستان اما خوشبختانه بعد از ١.۵ ساعت تبم اومد زیر ٣٩ و حسابی عرق کردم و مامانم که داشت از ترس غش میکرد یک نفسی کشید...بعد از اون دیگه تب نکردم و فرداش هم منو بردن خونه اون یکی مامان جونم و حسابی سرحال بودم و بازی کردم.هورا

خلاصه نمیدنم این مریضیه چی بود.شاید چون واکسن زده بودم یک آنفولانزای خفیف گرفتممتفکر

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/٦ - مامان هيراد